داستانهای عاشقانه
میشینم میشمرمشون ....

۱..۲...۳...۴...۱۰

کم میادانگشتام...

 دوباره از اول ....

۱...۲...۳...۴....۱۰

نه مثل اینکه قرار نیست ........

هیچی فراموشش کن

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 20:37  توسط شهاب | 

به وبلاگ عشقهای نامو فق  نوشته شهاب  خوش آمدید.

البته امیدوارم عشق هیچ کس  از این نوع نباشه

وقتی تو اوج تنهایی بودن این وبلاگ رو نوشتم ولی....... .

 

تا باد هست خواهم لرزيد تا عشق هست خواهم وزيد تا

نگاه هست خواهم ديد تا پگاه هست خواهم روييد تا راز

هست ، خواهم جست تا ريا هست خواهم شست تا هستي

است ،‌خواهم زيست تا مرگ هست ، خواهم

خنديد...........

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 18:35  توسط شهاب | 

این قسمت کاملا از موضوع وبلاگ جدا ست

تقدیم به بهترینم 

    

EMA

  

همیشه بهترین بودی و همیشه می  مونی شاید روزی از تو دلگیر بشم ولی دلی که تو سینه منه از عشقت نمیگذره حتی اگه نشون بده که گذشته  بدون که هنوز دوست داره گلم .

 اومدی:

 

با خودت زندگی رو برام آوردی معنی کردی عاشقی رو هدف دادی به زندگیم

 

اما اگه عشق نبود ...... اره چیزی برای گفتن تو این شرایط وجود نداره چون به وجود هر چیزی عشق دارنده اونه که معنی می بخشه .

یه روزی این آ هنگو دوست داشتم:غصه نخور ای دل بی کسم گریه نکن گلم همه کسم اون که رفته دیگه رفته برنمیگرده.....

ولی برگشت امیدم با خودش آورد به امید خوش بختی 

دوست دارم .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 19:1  توسط شهاب | 
   

         

 

دو نفر که همديگر را خيلي دوست داشتند و يک لحظه نمي توانستند

از هم جدا باشند، با خواندن يک جمله معـــروف از هــم جـــدا مي

شــوند تا يکديگر رو امتحان کنند و هــر کــدام در انتظار ديگــري

همديگر را نمي بينند. چون هر دو به صورت اتفاقي و به جمله

معروف ويليام شکسپير بر مي خورند: « عشقت را رها کن، اگر

خودش برگشت، مال تو است و اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبوده

با تشکر از مریم  

هر شب که فرصت میکنم جویای حالش می شوم از خویش بی خود گشته و مست خیالش می شوم در اسمان ارزو هر دم صدایش می زنم چشمم چو بر رویش فتد محو جمالش می شوم در هر شب تاریک من بدر است ماه صورتش از شرم این دیدار نو منهم هلالش می شوم جاریست اشک از دیدگان هر دم که یادش می کنم مقبول در گاهش شوم اشک زلالش می شوم سر گشته و حیران شدم دلتنگ و بی ایمان شدم گویم به هر شیدا دلی خط است و خالش می شوم جویای حالش می شوم مست از خیالش می شوم با این دل سو دائیم رنج و ملالش می شوم تاریکی و ظلمت گذشت خورشید از نو سر کشید انگار خواب است اینکه من غرق وصالش می شوم

                                                                              با تشکر از سیامک

سعی کن به خاطر کسی که دوستش داری غرورت را از دست بدهی.

 نه به خاطر غرورت کسی را که دوست داری از دست بدهی

    ... پنجره بي كسي باز است ...
سرايي نيست ...
و من غوطه ورتر از هر بار
سراغ از روشني ها مي گيرم
اينجا جايي نيست ...
سرايي نيست كه مرا
جاي ماندن باشد

سياهي موجي است غالب
و مرگ عاملي است حياتي
آرزوها چال شده اند
و شعار شب بي آرماني است

شب طاعون تاريكي است
بي هيچ درنگي بايد رفت
حتي تا بي كسي رفتن

مي گويند پنچره ي بي كسي باز است
اما من از آن بيزار
مي روم ، مي گريزم
از نااهلي از طاعون
و بگوييد از آن تاريكي نبود
و از بي كسي ها دور
و مرگ اين عامل حيات
مرا دوست مي دارد

 

   

  برای تالع بینی یه سری بزن    

  http://peyman1367.bravehost.com/horoscope/horoscope.htm    

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:44  توسط شهاب | 

   

      

مدتهاست كه ننوشتم، مدتهاست كه نگريستم و مدتهاست كه بار غم را از خودم دور نكرده   ام. دلم گرفته ولي نمي توانم اشك بريزم كوه غصه هايم شكنجه سختي به قلب بيمارم مي دهند. چقدر سخت است عزيزي را دوست بداري كه آن را از تو دور كنند و ديگران نيز در به دست آوردنش همراهيت نكنند.

دلم چه حرفهايي را تحمل كرد و گوشهايم چه تهمت هايي شنيد و تنها لذت من تنهايي و تاريكي شب بود و دفتر خاطراتم و در تنهايي چشمهايم بي اختيار شروع به باريدن مي كند و چهره زيبايش تصوير زيبايي براي قلب بيمارم مي شود ولي افسوس او ديگر نيست و قلبم تنهاتر از گذشته به روزهاي با او بودن مي انديشد. 

     

دختره از پسره پرسيد: خوشگلم؟؟؟ گفت: نه.

گفت: دوستم داري؟ گفت: نوچ.

گفت: اگه بميرم برام گريه مي كني؟ گفت: اصلا.

دختر چشماش پر از اشك شد.

هيچي نگفت. پسر بغلش كرد . گفت: تو خوشگل نيستي زيباترين هستي...

تو رو دوست ندارم بلكه عاشقتم...

اگه تو بميري برات گريه نمي كنم چون من هم مي ميرم... .

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:18  توسط شهاب | 

هرگاه دفتر محبت را ورق زدي

 ... و

...هرگاه زير پايت خش خش برگها را احساس كردي

... هرگاه در ميان ستارگان آسمان تك ستاره اي خاموش ديدي

براي يكبار در گوشه اي از ذهن خود

... نه به زبان

... بلكه از ته قلب خود بگو : يادت بخير

 

اگه یه روز بغض گلویت را فشرد ، خبرم کن

قول نمی دم که می خندونمت ...

ولی می تونم باهات گریه کنم.

اگه یه روز خواستی در بری، حتما خبرم کن

قول نمی دم که ازت بخوام واستی

اما می تونم باها ت بدوم.

اگه یه روز نخواستی به حرفای کسی گوش کنی

خبرم کن...

قول می دم که خیلی ساکت باشم.

اما ...

اگه یه روز سراغم ر وگرفتی و

                                  خبری نشد ....

سریع به دیدنم بیا

احتمالا بهت احتیاج دارم.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 17:44  توسط شهاب | 

                         


از کودکی پرسیدم عشق چیست؟


                                  گفت: ******   بازی

از نجوانی پرسیدم عشق چیست؟

                                  گفت:****** رفیق بازی

از جوانی پرسیدم عشق چیست؟

                                  گفت:****** پول و ثروت

از پیرمردی پرسیدم عشق چیست؟

                                  گفت:****** عمر

از عاشقی پرسیدم عشق چیست؟

                             چیزی نگفت****** آهی کشید و سخت گریست

يادته يه روز بهم گفتي : هر وقت خواستي گريه کني برو زير بارون که نکنه نامردي اشکاتو ببينه و بهتت بخنده ...

 گفتم : اگه بارون نبود چي ؟

 گفتي : اگه چشماي قشنگ تو بباره آسمونم گريش مي گيره ...

 گفتم : يه خواهش دارم . وقتي آسمون چشمام خواست بباره تنهام نزار .

گفتي : به چشم ...

حالا امروز من دارم گريه مي کنم اما آسمون نمي باره ...

 تو هم اون دور دورا ايستادي و بهم مي خندي...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 17:36  توسط شهاب | 

 

اگر بتوانم در گوشه قلب تو جای دنجی را برای خود پیدا کنم،زندگی ام به بیهودگی نگذشته است .

  اگرتوانم در آخرین نامه ام صادقانه بگویم هر یک از واژه ها می توانند آفریننده روحهای بزرگ باشند،روحهای تشنه ای که می خواهند به دیدار خداوند نائل شوند،نفسی به آسودگی خواهم کشید.

  اگرتوانم شوقهای خفته در درونم را بیدار کنم تا ببینی در سطر سطر دستهایم چه حکایتهایی از عشق بی پایان تو نهفته است،آرام چشم بر هم می گذارم.

  اگرتوانم به تو بگویم تنهایی من شبیه پیامبری است که به غیر از دوستی تو حرفی بر زبان نیاورد ،تحمل ادامه شب چقدر آسان می شود.

  اگر بتوانم به تو آنقدر نزدیک شوم که از میان نفسهایت بوی عشق را بشنوم ،بی دغدغه سختیهای زندگی را پشت سر میگذارم.

دلم می خواهد تا صبحی که مردگان از خواب سنگین خود بر می خیزند با تو حرف بزنم و تمام واژه هایی را که به یاد تو جمع کرده ام ،نشانت بدهم ،اما حیف...ناگهان باران از راه می رسد و صاعقه ها  رعد ها صدایم را با خود می برند.

دلم می خواهد هر لحظه از روزهای باقیمانده عمرم یک شعر باشد،یک شعله،یک سکوت،یک آرزو و آنقدر بکر و بدیع جلوه کنم که هیچ گاه چشم از من برنداری.

دلم می خواهد زمین همچنان به گردش خود ادامه دهد تا فرصت کنم تمام گلهای دنیا را به یاد مهربانی های تو ببویم .

 

دوستت دارم همیشه.................


+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 18:40  توسط شهاب | 

 

 

نتيجه جالبي به دست آمد از اين قرار سوال : نظر خودتون رو راجع به راه حل كمبود غذا در ساير كشورها صادقانه بيان كنيد؟ و كسي جوابي نداد... چون در آفريقا كسي نمي دانست غذا يعني چه؟ در آسيا كسي نمي دانست نظر يعني چه؟ در اروپاي شرقي كسي نمي دانست صادقانه يعني چه؟ در اروپاي غربي كسي نمي دانست كمبود يعني چه؟ در آمريكا كسي نمي دانست ساير كشورها يعني چه؟؟؟؟

                                                     با تشکر از سیامک

. Disappointments are like road bumps, they slowYou down a bit but you enjoy the smooth roadAfterwards. Don´t stay on the bumps too long.Move on!

مشكلات مانند دست اندازهاي جاده اند.كمي از سرعتتان كم مي كنند،اما از جاده صاف بعد از آن لذت خواهيد برد. زياد روي دست اندازها توقف نكنيد.به حركتتان ادامه دهيد.

 

My favorite singers are here

       

http://www.dariush2000.com/

داريوش درپانزدهم بهمن 1329 (4فوريه1951)درتهران متولد مي شود . پدرومادرش اهل ميانه بودندواز اين رو است كه به زبان آذري آشنايي كامل دارد.داريوش شش سال كودكي خود را در دهاتي متعلق به پدرومادرش سپري مي كند.سپس خانواده اش به تهران كوچ ميكند,او چهار سال اول دبستان را در مدرسه شهرارا ميگذراند و استعداد خدادادی اش در ۹ سالگی و در زمانی که برای اولین بار برروی صحنه سن مدرسه قرار گرفت آشکارمی شود :


  قسم خـوردُم خدايا دگـر بندر نيايُم     اگر آیم دوباره بشـكنه هر دو پايم

 
چهار سال در كرج در دبستان حيدرآبادودبيرستان فارابي درس ميخواند وكماكان شركت در جشن هاي تحصيلي و تشكيل گروه نوازندگان همدوره اش او را هر چه بيشتربه موسيقي علاقه مند ميكند.روابط خانوادگي با حسن خياط باشي در ۲۰ سالگی او را به تلويزيون ميكشاند و با ترانه افسانه ای و جاويد"بمن نگو دوست دارم" درقلب مردم جای گرفت.اوبا پيدايش  عصر بي همتای سبک نوين موسيقی ايران همدوره بود.

                                                                                                     

         http://www.rafetelroman.com/

رﺃفت الرومان کیست ؟ 

رﺃفت الرومان در 25 آگوست 1968 در شهر ادیرنه کشور ترکیه بدنیا آمد. در سال 1970 هنگامیکه خانواده اش به عنوان مهاجر به آلمان رفتند تا سن 7 سالگی در یک روستا به نام اوزون کوپرو عمر بی با مادر بزرگش زندگی می کرد. بعد از اینکه مقاطع ابتدائی تحصیلاتش را در روستا تمام کرد به نزد خانواده اش به آلمان رفت و تحصیلاتش را در آلمان به پایان رساند.
در سن 16 سالگی شروع به سرودن اولین اشعارش نمود. موقعیکه رﺃفت الرومان در طول زندگیش علاقه و وابستگی خود به موزیک و موسیقی را فهمید تمام در آمد خود را در حیطه موزیک سرمایه گذاری کرد.
در سال 1988 اولین فعالیت هنری خود در صحنه را شروع کرد. در سال 1992 از طرف مرکز رادیوئی سارلائن دیسچر راند فونک به عنوان " بهترین سا ل " برگزیده شد.
در سال 1994 در فستیوال فرهنگی فرانکفورت جایزه هنری و بازیگری صدا و سیما را دریافت نمود.
در سال 1995 با آمدن به ترکیه اولین آلبوم هنری خود را به صورت انفرادی عرضه نمود. فروش آلبوم " اشکهای جوانی " به بیش از یک میلیون عدد رسید.
در سال 1997 دومین آلبوم هنری خود را با نام " بهترین آرزوها مال تو باشد " به طرفدارانش عرضه نمود.
در سال 1998 در اروپا اولین آلبوم انفرادی خود را عرضه نمود. در سال 1998 در فیلمی بنام " پروپاگاندا " با سرشناسان سینمای ترک بنامهای کمال سونال و متین آکپینار نقش اول را بازی نمود.
در سال 1999 با سومین آلبوم هنری خود به نام " زندگی غمگین " دوباره بزرگترین موفقیت خود را در عرصه موسیقی کسب نمود.
در سال 2000 رﺃفت الرومان به همراه محمد علی اربیل برای قهرمانی فیفا 2000 تیم ملی ترانه " یک گل دیگر را " طنین انداز ساخت. در سال 2000 در فیلم سینمائی " در محیط تنگ پاس دادن های کوتاه " به همراه مژده آر بازیگر سینما نقش اول را بازی کرد.
در سال 2001 به همراه خواننده زن آشکین نور ینگی ترانه " در پی تو هستم " که شعر و موزیک آن عاید رﺃفت الرومان بود همخوانی کردند.
در سال 2001 چهارمین آلبوم هنری خود را به نام " دست خانم " منتشر نمود.
در سال 2002 پنجمین آلبوم هنری خود را با نام " پنجمین عشق " برای علاقه مندان خود عرضه نمود.
در ماههای تابستان سال 2004 ششمین آلبوم هنری خود به نام " سرگردان " را تهیه نمود و با این آلبوم بزرگترین نمودار فروش را بدست آورد و با ترانه های داغ و زیبا ، این آلبوم در سال 2004 یکی از آلبوم های مورد توجه علاقه مندان شد.
در سال 2005 هفتمین آلبوم خود را با نام " سلطان قلبم " به مناسبت دهمین سال هنر به علاقه مندانش تقدیم نمود در هفته اول عرضه آلبوم بزرگترین نمودار فروش را بدست آورد و در ردیف اول همه لیست ها قرار گرفت.
جایزه بیشترین فروش آلبوم " پروانه طلائی " ، " پاپ ساو" در سال را دریافت نمود.
رﺃفت الرومان در سال 2000 نسبت به تاسیس یک شرکت موزیک با نام RER MUZIK در جامعه موزیک با هدف جذب افراد جدید به این جامعه اقدام نمود.
بعلاوه ، پایه زندگی رﺃفت الرومان که سینما و موزیک است بزرگترین هدفش فیلمنامه نویسی و کارگردانی و اجرای پروژه های فیلمسازی در زندگی میباشد.
آلبوم هنری " زخم دل " 2006 منتشر شد
 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 18:34  توسط شهاب | 

 

 

رفتي
بالاي بام آرزوهاي من نشستي و پايين نيامدي
گفتم
نردبان ترانه تنها سه پله دارد:
سكوت و
صعودُ
سقوط!
تو صداي مرا نشنيدي
و من
هي بالا رفتم، هي افتادم!
هي بالا رفتم، هي افتادم ...

تو مي دانستي كه من از تنهايي و تاريكي مي ترسم
ولي فتيله فانوس نگاهت را پايين كشيدي
من بي چراغ دنبال دفترم گشتم
بي چراغ قلمي پيدا كردم
و بي چراغ از تو نوشتم
نوشتم، نوشتم ...

حالا همسايه ها با صداي آواز هاي من گريه مي كنند
دوستانم نام خود را در دفاترم پيدا مي كنند
و مي خندند !
عده اي سر بر كتابم مي گذارند و رؤيا مي بينند
اما چه فايده؟

هيچكس از من نمي پرسد
بعد از اين همه ترانه بي چراغ
چشمهايت به تاريكي عادت كرده اند؟
همه آمدند، خواندند، سر تكان دادند و رفتند
حالا
دوباره اين من و
اين تاريكي و
اين از پي كاغذ و قلم گشتن

گفتم : « - بمان!» و نماندي
اما به راستي
ستاره نياز و نوازش
اگر خورشيد خيال تو
اينجا و در كنار اين دل بي درمان نمي ماند
اين ترانه ها

در تنگناي تنهايي ام زاده مي شدند؟

    نیمه شب حجم سیاهی جام رنگم را شکاند گرچه زخم خنجری را در دل و جانم نشاند جام امیدم را ندید و  

   این  چنین, دست هایم بسته شد اما دهانم باز ماند! طرح دستانت حضور مبهم هر واژه شد جامه ی شعر و

      سخن بر پیکرت اندازه شد با خوشی آواز می خواندم برایت روز و شب "اندکی صبر و سحر می آید و

      پایان شب" نه سحر آمد نه صبحی از سیاهی سر کشید نه فروغی از میان دشت شب سر بر کشید صبح

        شاید قصه بود و چون دروغی یا سراب نه!نیامد صبح آن اشعار زیبا,صبح آن اشعار ناب! شب نشینان

        نیم مایوس و بقیه غرق خواب مابقی در بزم ظلمت,مست از جام شراب!

 

 با تشکر از همه دوستان

 

للیییییییییییی

 

 

شهاب

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 17:57  توسط شهاب |